استخوان مي تركاند
در لا به لاي حلبهاي زنگ زده
حلبهاي آبي رنگ پريده
حلبهاي لعنتي
چرخ لاي چوب
لاستيك
قابهايي كه روي شاه مي ميرند
■
دزدهاي اين معركه تبر دارند
و گردنهايي
بافته ي موي خواهران من
شعر
استخوان مي تركاند
در لا به لاي حلبهاي زنگ زده
حلبهاي آبي رنگ پريده
حلبهاي لعنتي
چرخ لاي چوب
لاستيك
قابهايي كه روي شاه مي ميرند
■
دزدهاي اين معركه تبر دارند
و گردنهايي
بافته ي موي خواهران من
انگار ديگر دليلي نيست
براي كوبيدن نفس هاي سرمست به سقف
يك قداست مزمن
سلول به سلول سرطان خود را تكثير مي كند
حالا نيم كاسه هاي سرگردان
و بيابانهاي يخزده
بايد ناز بدكاره هاي هاي صومعه نشين را بكشند
براي ذره اي گناه
تا هنوز كسالت ماسيده
از ديوارهاي بهشت سر نرفته
دامن گيرم شده
خاليش مي كنم
با انگشتي در حلق
شايد بالا بيايد
شايد هم روي ديواره ي قلبم بماسد
به هر حال روي كاغذ
باز هم بازنده ام
باز هم سرزنش مي كني
با انتهاي نقطه نقطه
به هم نزن
دستت را
بالا كه مي بري
جا مي زنم از ميان راه
افسار اسب ها را به دوش بكش
پياده تا قلعه خواهم رفت
در فكر آن خط هاي تو در تو
تو در من
يا من
در
توفاني اسير راهزنهاي بي سر
سر به سرت نمي گذارم
تو سرسري شدي
سر مي شكند ديوار قلعه هاي تو خالي
دستت را به هم نزن
من اسير جاده هاي ابريشمم
دل سپردي به چهارگوشهاي سفيدت
من سياه هاي تو را بازي مي دهم
خاكستري از پشت پيچ هاي اين گردنه فرياد مي زند
نقطه
نقطه مي شوي
دود مي كنم
داد مي كشد
داري كجا مي روي
با جاده هاي ابريشمي
پر از زنانيست
در سياهي شب
خوب كه گوش بچسباني به ديوارهاي سياه
صداي ضجه مي دهند
شهر من
مرداني دارد
در چهارگوشه ي تاريخ
بر چهار ميخ
در باد مي خوانند
شهر من پر از كودكانيست
در سپيدي صبح
كه در سپيدي صبح مي مانند
شهر من
يك روز
در تنهايي خود
از تنهايي خود مي ميرد
افتاده
ته فنجان خالي قهوه
پرده ها مست باد پاييزي
دست در دست باد مي رقصند
التماس خسته برفك
سوت ممتد كتري
ردي از تفاهم نيست
روي ديوارهاي اين خانه
خوب هم می زد
دست های خالیش را به هم
از ته مانده ی غرور
نتهای برهنه ریخت
در گلوی چرکین کودک
...
نت همان زن بود
د...
ر...
به می نرسیده
لبریز شد صبرش
از دیوارهای نم زده
بالا رفت
باد کرد
مثل بادکنکی قرمز
باز هم باد کرد
آن وقت روی گره ی پیشانی مرد
هوار شد
پالتو توست قرمز
۱)
نه آنقدر تنها
که واژه ها از هوای اتاق سر بروند
نه آنقدر عاشق...
هر روز
درد بی دردیم را
روی صفحه های سفید هاشور می زنم
...
این کاغذ ها را باد هم نمی برد
۲)
زیر پوست من
شعله نکش
عشق نا مشروع
از این هوا جز سنگ چیزی بر ما نمی بارد