تبليغاتX
چرکنویس مچاله2

چرکنویس مچاله2

شعر

استخوان مي تركاند

در لا به لاي حلبهاي زنگ زده

حلبهاي آبي رنگ پريده

حلبهاي لعنتي

چرخ لاي چوب

لاستيك

قابهايي كه روي شاه مي ميرند

دزدهاي اين معركه تبر دارند

و گردنهايي

بافته ي موي خواهران من



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 15:17  توسط آناهیتا  | 

با خودكار سبز بنويسم
شايد خر شوي و برگردي
يك نگاه پسپسكي
براي گرفتار شدن
كني و
پس كمي از منطق مناطق بي دليلت
پايين بيا
سوار ابرها نمي شويم
قول مي دهم
پا جاي پاهاي تو
دست از هيچ پايي بلندتر نكنم
دست درازي ممنوع نيست
دستت را هر جا كه خواستي
كج كن
از سنگ صدا در بيايد
باز هم لال مي مانم
اصلن فردا مي شوم
امروز را مچاله كن
چاله چوله هاي صورتم را قلم بگير
يك نگاه خمارررررر
حالا بيا براي آخر هفته برنامه سفر بريزيم

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 22:26  توسط آناهیتا  | 

غضروف ها سفت مي شوند

انگار ديگر دليلي نيست

براي كوبيدن نفس هاي سرمست به سقف

يك قداست مزمن

سلول به سلول سرطان خود را تكثير مي كند

حالا نيم كاسه هاي سرگردان

و بيابانهاي يخزده

بايد ناز بدكاره هاي هاي صومعه نشين را بكشند

براي ذره اي گناه

تا هنوز كسالت ماسيده

از ديوارهاي بهشت سر نرفته

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 20:4  توسط آناهیتا  | 

احساسات دخترانه

دامن گيرم شده

خاليش مي كنم

با انگشتي در حلق

شايد بالا بيايد

شايد هم روي ديواره ي قلبم بماسد

به هر حال روي كاغذ

باز هم بازنده ام

باز هم سرزنش مي كني

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1390ساعت 23:49  توسط آناهیتا  | 

جاده هاي ابريشمي

با انتهاي نقطه نقطه

به هم نزن

دستت را

بالا كه مي بري

جا مي زنم از ميان راه

افسار اسب ها را به دوش بكش

پياده تا قلعه خواهم رفت

در فكر آن خط هاي تو در تو

تو در من

يا من

در

توفاني اسير راهزنهاي بي سر

سر به سرت نمي گذارم

تو سرسري شدي

سر مي شكند ديوار قلعه هاي تو خالي

دستت را به هم نزن

من اسير جاده هاي ابريشمم

دل سپردي به چهارگوشهاي سفيدت

من سياه هاي تو را بازي مي دهم

خاكستري از پشت پيچ هاي اين گردنه فرياد مي زند

نقطه

نقطه مي شوي

دود مي كنم

داد مي كشد

داري كجا مي روي

با جاده هاي ابريشمي



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 19:32  توسط آناهیتا  | 

حالم سگي شده

هي پارس پشت پارس

يك روز پاچه ي تو را هم گاز مي زند

من اهل اين سياه چاله هاي كلافه ام

از بمب هاي خوشه اي

... تا خوشه هاي خشم

فرياد شاعرانه اي...

قورت مي دهم

از من سراغ دشتهاي سبز را نگير
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 10:6  توسط آناهیتا  | 

شهر من

پر از زنانيست

در سياهي شب

خوب كه گوش بچسباني به ديوارهاي سياه

صداي ضجه مي دهند

شهر من

مرداني دارد

در چهارگوشه ي تاريخ

بر چهار ميخ

در باد مي خوانند

شهر من پر از كودكانيست

در سپيدي صبح

كه در سپيدي صبح مي مانند

شهر من

يك روز

در تنهايي خود

از تنهايي خود مي ميرد

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 14:40  توسط آناهیتا  | 

جاي يك اتفاق

افتاده

ته فنجان خالي قهوه

پرده ها مست باد پاييزي

دست در دست باد مي رقصند

التماس خسته برفك

سوت ممتد كتري

ردي از تفاهم نيست

روي ديوارهاي اين خانه

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1390ساعت 16:26  توسط آناهیتا  | 

مرد ساز می ساخت

خوب هم می زد

دست های خالیش را به هم

از ته مانده ی غرور

نتهای برهنه ریخت

در گلوی چرکین کودک

...

نت همان زن بود

د...

ر...

به می نرسیده

لبریز شد صبرش

از دیوارهای نم زده

بالا رفت

باد کرد

مثل بادکنکی قرمز

باز هم باد کرد

آن وقت روی گره ی پیشانی مرد

هوار شد

 پالتو توست قرمز

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت 10:46  توسط آناهیتا  | 

۱)

 نه آنقدر تنها

که واژه ها از هوای اتاق سر بروند

نه آنقدر عاشق...

هر روز

درد بی دردیم را

 روی صفحه های سفید هاشور می زنم

...

این کاغذ ها را باد هم نمی برد

 

۲)

زیر پوست من

شعله نکش

عشق نا مشروع

از این هوا جز سنگ چیزی بر ما نمی بارد

+ نوشته شده در  جمعه یکم بهمن 1389ساعت 11:40  توسط آناهیتا  |