چرکنویس مچاله2
شعر
روی ناقوس زنگ خورده تاب می خورد از کاسه صبر شهر ذره ای کش روی عقربه های ساعت پدرش می چکاند تا لب مریم های بریده گاز بزند وقتی همه خوابیم از کلاف گونه دختران پاییزی عمامه ای قرمز می بافد برای موعظه ی آخر هفته روی کفپوش شطرنجی کلیسا چاله ی هوایی می زند تا ثریا یا قلب شکسته ی دیگری بالا می رود حالا روی همه ی چشمها مسلط است تپانچه ای که از پدرش ارث برده. پلک که می زند خدا از مژه هایش یک ستاره روی ملحفه می افتد لا به لای زنانگی حادثه اتفاقی بالا می آید حالا انگار هزار سال چشمهای ستاره را بسته اند به لوله های تنفس تا یک لحظه از دستهای خدا اشتیاق بریزد برای ستاره خاموش پ.ن : همه برای باز شدن چشمهای ایمان یک لبخند هدیه دهید می خواند حالا تا این میله های تفته رنگ ببازند به بی رنگی زبان من سرهای سبز را تو به باد بده یقه های دیپلمات را من جر می دهم تو فرج را ورق بزن سیصد و هر چند بار دیگر روی جمعه تاب بخور اما پرنده و من هر روز دِین خود را آتش می زنیم قلبم فقط تیر می کشد مثل آن روزها که قلب پدر بهمن می کشید تیر بهمن و... شاید روزهای دیگر تقویم را قورت دهم تا شاعر شوم آن وقت وصل می کنم کاغذهایم را به تو به آنها به آسفالتهای داغ و قرمز آزادی نگاه محترم گربه به تنگ خالی هفت سین و ماه /ای که دندان خرس های قطبی را قورت می دهد تا شرمنده ی نسل منقرض سبزی پلو ماهی شب عید نشویم زندانی جیبهای پدر وصله می شوم به اسکناس، کلید،بسته سیگار با کوکهای مداوم مادرم * می رقصم بی دامن و تو در چینهای پیشانی مادر گم می شوی یک دو به سه نمی رسد نفسهایی که حبس کرده ام * چهار- پایی که رو ی خاکسترها کشیده می شود هی ی ی ی ی این آخرین تقلای مورچه پیر است از انتهای دیوار باید به کرکسها دست تکان داد ولی سهم تو را به صندوق امانت سپردم تا برای فردای بی آب قطره قطره سیر شوی هزار دوستت دارم نشانه می روم هر صبح پدر قندیلهای عاشق را پارو می کند از یخبندان کوچه بی آنکه یکی شیشه ی همسایه را حتی بلرزاند در نایلونهای مشکی همراه با جویده های یلدا نصیب گربه ها می شود سپورهای صبحگاهی شکم نفخ کرده ی کوچه را باد میزنند و من سوز ماسیده بر شیشه را قژ قژ قژ لعنت به گاری پدر شب را بی وقفه پارس کرد از درد مفصلی که مهره اش در خیابان جا مانده تا صبح می سوزیم با حافظه ی تمام مادر بزرگهای شهر و نان خشک * امشب هزارو یکمین دختر نو بلوغ قصه هم فرار کرد و حالا زیر دندانهای برادرم جیغ می ... پتو را روی چشمهایم می کشم پنجه ی کرخت پنجره احتمال زمستانی سرد را می دهد با وقاحتی که از پدرش ارث برده است نجابت دستان تو را در غریزه ای حق به جانب سیاه می کند مثل کفشهای من که با فرچه ی عجول تو روسیاه می شود مثل آبروی سرخ که مادر ناشیانه به صورتم می زند مثل فرهاد که بلوغ را روی سنگفرشهای موازی می چشد پا برهنه با دستهایی که خدا را در حراجی اَمن یُجیب های جیبی پول می کند
| Design By : Night Skin |

